تکرار sos
اومدم کمی غر بزنم که چشمم افتاد به عنوان اخرین مطلب، و خوندمش و چه عجیب که اصلا یادم نبود که نوشتمش.
خلاصه اینکه الحمدلله رب العالمین
همیشه از بیکاری و بی هدفی و ویلون و سیلون بودن گریزان بودم. ولی چند وقتیه از حجم کار و کمی وقت خالی، واقعا احساس میکنم از زندگی جا موندم.
تا میام یه کاری بکنم، محمد گریه میکنه، یا بیدار میشه، زمانی که خوابه هم نمیدونم اول کدوم کار رو باید انجام بدم و بگذارم توی اولویت.
و بیشترین چیزی که این حس رو بهم میده، به هم ریختگی خونه است که دو متهم ردیف اولش که ۹۰ درصد به هم ریختگی رو شکل میدن، نابسامانی لباس ها و نابسامانی آشپزخونه هستند.
باید دو رکعت نماز حاجت بخونم، احساس بی کفایتی داره بدجوری آزارم میده
یه تیکه غرم هم موند، که فردا ۹ تا ۱۲ جلسه داریم، گفته اند هر چقدرش رو که میتونی بیا. الحمدلله
دفعه پیش با محمد دوتایی رفتیم جلسه. این دفعه نمیشه سه ساعت ببرمش. ضمنان پدرم هم در اومد جلسه پیش،
کار شرکت، کار نوشتن تهلیل، رسیدگی به درسهای سارا، پیگیری روند فارغ التحصیلی، رسیدگی به محمد، گوش دادن به صحبتها و تعامل با سپهر، کارهای خانه، پخت و پز، مطالعه کتاب راه رشد طبق قرار جمعی،
خانه تکانی، حرص و جوش خوردن از دعواهای خواهر برادری،
ماه رمضون هم اومده و جز خوانی ندارم
الحمدلله.
شرح حال است که بماند به یادگار و استغفرالله گله ای نیست. ولی کمک از خدا را میخواهم، با تمام وجود.