همه ی من

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب

۱۶ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

عموجان...

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۵۶ ب.ظ

عموجانمان را به خاک، نه! به خدا سپردیم

راهی اش کردیم

با هق هق گریه، با قرآن و صلوات و زیارت عاشورا

عموجانمان را بدرقه کردیم، که بزرگ فامیل بود و برای همه مان بزرگی کرده بود. 

روحش شاد. 

خداوندا اگر عمو جان کمی زبانش تند و حوصله اش کم میشد، به جایش دلی بزرگ داشت. بخشنده بود.

شاهد بودی که همه سر مزار به خوبی او شهادت دادند. 

پس لطفا به او سخت نگیر. 

در زندگی سختی زیاد کشید و بیماری طولانی اش را به حساب کفاره خطاهایش بگذار.  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۵۶
Rose Rosy

زیارت مجازی

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۴۶ ق.ظ

استاد جان در جلسه ی دیروز مطلبی رو میگفتند که قبل نماز به حضرت حجت (عج) سلام بدهیم و مطمئن باشیم که در خواب به حضورشون میرسیم. 

ممکنه فراموش کنیم یا نکنیم. 

اما در خواب وقتی از عالم ماده دور میشیم و به عاام مثال میریم، میتونیم مطمئن باشیم که مواجهاتی داریم، هر چند یادمون نیاد. 

حتی تر، میگفتند که بنابر روایت امام معصوم، در بیداری هم مواجهه داریم. چرا که هر وقت ما سلام میدیم، در واقع، داریم جواب سلام ایشان را میدهیم. چون در خیرات که نمیتوانیم از ایشان پیشی و سبقت بگیریم. 

 

دیشب با این بینش جدید، سلام دادم و خوابیدم. 

در خواب حرم امام خمینی بودم. 

و با خودم میگفتم درسته امام زمان رو ندیدم اما امام خمینی هم از سادات هستند و سلام دادم:

السلام علیک یا ابن رسول الله

 

ان شاالله این زیارت،  فتح بابی باشه برای زیارت های بیشتر و درک محضر دیگر اولیا الله و ائمه معصومین علیهم السلام. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۴۶
Rose Rosy

۲۱شهریور بعد از نماز

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۰۳ ق.ظ

مهمان داشتیم. 

غذای نونی بود. کله پاچه بود با لوبیاهایی اندازه یک گردو، اما به فرم اسمارتیز  رنگی رنگی. خیلی جذاب بودند. 

اول برای خانم ها آوردم. خوردند و تمام شد و هنوز گرسنه بودند. مردها هم ان طرف گرسنه بودند. 

برنج خالی داشتیم. 

همسر گفت که تن ماهی داریم. رفتم اوردم. دیدم چون درش باز بوده، مورچه ها خورده اند و تمام شده‌ تازه یادم افتاده که دلیل لشگرکشی مورچه ها به کابینت چی بوده.

به همسر گفتم که تن ماهی وقتی درش باز میشه، دیگه بیرون نمیمونه. و به فرض مورچه ها نمیخوردند، فاسد بود و باید دور می انداختیم.

یخچال خالی خالی بود.

بعد دیدم مامان املت داره درست میکنه.

تا املت بپزه، تصمیم گرفتیم بربم بالا خونه ‌عذرا. 

که اونم نبود و تلفنی صحبت کردیم.

دوران نقاهت کرونا رو سپری میکرد. 

 

 

بعد املت درست شد ورسید به دست گرسنگان. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۰۳
Rose Rosy

تعبیرخواب

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ۰۶:۲۴ ق.ظ

پیرو خواب ۲شهریور، و برای شادی روح اموات، و ایضا شادی روح احیا، پنج شنبه رفتیم بهشت زهرا، سر خاک اموات همسرجان. پدربزرگها، مادربزرگ، پسرخاله و عمو. 

و یک جعبه شیرینی خریدیم و دم حرم حضرت عبدالعظیم پخش کردیم. 

و شیر در خواب را به صورت کاکائویی برای خودمان و بچه ها خریدیم. 

 

سر خاک پدربزرگش، تماس تصویری گرفتیم با خواهرهمسر و تولدش را تبریک گفتیم. 

و شب با مادرهمسر، و احوال پرسی کردم و خوابم را تعریف کردم. 

خوشحال بود و دعا میکرد. میگفت سر نماز قرآن میخوندم و دعاتون میکردم که کار بزرگی کردین. 

 خدا از نهانکده دل ها آگاه است. 

ان شاالله که کدورت های بی پایه و اساس رفع شوند و دل وارثان خفته در خاک، که همان خانواده جان همسر جان باشند، شاد و راضی باشد از ما

 

و بالاتر از همه، خیلی خیلی بالاتر از همه، خدایی که نیت ها و اعمال مان را میبیند و از خودمان بهتر بهمان آگاه است.‌

 

خدایا از ما قبول کن. رفتگان و آیندگانمان را ببخش و بیامرز. 

ما را هم ببخش و بیامرز. 

الحمدلله رب العالمین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۰۰ ، ۰۶:۲۴
Rose Rosy

۲۱شهریور

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ۰۵:۴۴ ق.ظ

در خواب، شب اعلام نتایج کنکور بود

خانه نیروگاه بودیم. 

انگار شب عقد من هم بود. 

خانواده زهرا ،  دوست جون، هم خونه ما خوابیده بودند. خود زهرا نبود. 

من در اتاق قدیم ام خوابیده بودم. 

نماز صبح که بیدار شدیم، همه، از جمله پدر و مادر زهرا هول و ولا داشتیم که نتایج را چک کنیم. 

 

بیدار شدم و نفهمیدم آخرش کنکور چی قبول شدم. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۰۰ ، ۰۵:۴۴
Rose Rosy

۲۰شهریور

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ۰۵:۲۲ ق.ظ

لیدا فلاح را در خواب دیدم

ازش درباره تصمیمش برای درس خواندن در کانادا پرسیدم.‌ مردد بود. میگفت هنوز تصمیم نگرفته و دوری از خانواده برایش سخت است. 

کمی تشویقش کردم. گفت فلانی (رقیبش) سال آخر را سریع خوانده و الان که ما سال اخر بودیم هنوز، او تحصیلش را در آنجا شروع کرده است. 

 

گفت اوایل سال که نیامده بود دانشگاه و ما فکر میردیم رفته خارج، کرونا داشته و در خانه بوده. 

 

 

با یک کشتی به دور دنیا سفر کردیم و صحنه ی وارد شدن به دریاهای خودمان و برگشتن به شهرمان خیلی باشکوه و خاص بود. 

با یک آدم ضایع دوست شده بود (قهرمان خواب، شایدم من) بعد ِ، پیشنهاد شده بود 

قرار بود کارها از ته به سر انجام بشه. از در پشتی وارد بشیم و ... 

خونه خانم رحیمی، خونه اول (سمیه اینا و دوم زینب اینا ) بودیم

۰

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۰۰ ، ۰۵:۲۲
Rose Rosy

مرض جغدی

پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ۰۱:۰۵ ق.ظ

چه مرضی هست که شب ها خوابیدنم نمیاد و صبح ها بیدار شدنم؟؟

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۰۵
Rose Rosy

روان‌چرخان

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۱:۴۱ ق.ظ

متاسفانه دو سه باری عهدشکنی کردم و اینستا و وبلاگ ها رو باز کردم. 

وقت هایی که کاسه چه کنم چه کنم، در مغزم سنگینی کرده، و برای تمدد اعصاب، به مخدر موبایل پناه آوردم

 

روان‌چرخان بر وزن روانگردان، انچه باعث میشود ذهن انسان به جایی دیگر بچرخد و هواسش پرت شود. کلمه ی جعلی من در اوردی در ساعت بیست دقیقه به دو بامداد

 

آخرش من در آینده چه کاره خواهم شد؟؟؟ 

از ترس قبول نشدن در دکترا، درس خواندنم نمی آیدد!!

از فکر مصاحبه، دل پیچه میگیرم

اخر من چه طور به پژوهش علاقه دارم که پژوهشی نمیکنممممم. مرغ پخته در قابلمه به قوقولی قوقو میفته عااااخه.

 

 

خدایا برام تبیین کنی من دقیقا چه مرگمه؟؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۴۱
Rose Rosy

رب یسّر و لا تعسّر...

يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۴۰۰، ۱۲:۲۴ ق.ظ

استاد جان میگفت که کار، باید یسر باشد. 

باید سهل باشد. 

مقدماتش بیاید جلوی پای آدم

نمیدانم چقدر این حرف درست است. فکر کنم قاعده اش یک چیزی بشود تو مایه های عسر و حرج و این صحبتا

قبولی در کنکور دکترا، در مصاحبه و بعد در مقطع دکترا درس خواندن برای من عسر است. خیلی خیلی عسر است. 

شاید این راه را انتخاب کردم،چون راهی است که بلدم. میشناسمش: درس میخوانی، کنکور میدهی، میروی دانشگاه و بعد درس میخوانی، مدرک میگیری و بعد چه؟؟؟ دوباره لوپ آغاز می شود؟؟

بقیه راه ها را بلد نیستم. کار پیدا کردن را بلد نیستم. کار زیاد کرده ام، اما الان که دارم فکرش را میکنم، همه شان را آمده اند سراغم. من نسپرده بودم . یا دنبالش نبودم. حتی ترجمه کتاب دومم هم همسرجان پیگیریهایش را کرد. 

مقاله ای اگر ارائه داده ام، یا چاپ شد اخیرا، با پیگیری استادم بود. 

کار پشتیبانی شبکه، کار ترجمه کتاب، ترجمه های مقالات، پروژه های آماری، پروژه تامین و تولید محتوای پیامکی، همه و همه به من ارجاع داده شدند و خودم ابتدا به ساکن طالبشان نبوده ام.

حتی هرچه بیشتر فکر میکنم، موضوع پایان نامه های لیسانس و فوق لیسانسم هم اساتیدم بهم پیشنهاد دادند

 

خیلی دلم میخواهد کار کنم، یا مقاله بدهم، اما واقعیت تلخ اینه که راهشو بلد نیستم. 

و سوال این است که آیا وقت آن نرسیده که یاد بگیرم؟!

وقتش نشده که این ریسک رو بپذیرم؟

حتما باید خودم رو درگیر پروسه ی نفس گیر دکتری کنم تا مشغول شم؟ تا آدم های جدید ببینم و ارتباطات شغلی پیدا کنم؟

اگر واردش شدم، به هر جان کندنی، و شیوه ام همین بود، و شغلی بهم محول نشد، چه؟؟ 

 

 

خلاصه که کار باید یسر باشد. مشابه تمام شغل های پاره وقت دوست داشتنی ای که داشته ام. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۲۴
Rose Rosy

۱۳شهریور

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۴۰۰، ۱۲:۴۲ ق.ظ

دخترعموی حسن اقا امده بود تا برایش کار پیدا کند.
رفت صحبت کرد که برود در یک اداره ، به هم خورد
رفت منشی یا خود دکتر شد، من تعجب میکردم که ایم مگه دکتره؟ بعد یه دفتر داشت. از دستش افتاد
رفتم توش رو نکاه کردم‌ از کلمات در هم ریخته و بی سرو تهش بهمیدم این طفلک آلزاییمر  داره
جوون بود. خیلی جوون. دلم براش سوخت.


همسایه قدسیه اینا یه دختر هم سن و سال سلما داشت که صب تا شب خونه اینا بود.

شب عید فطر بود. رفتیم مسجد  پردیسان. غلغله بود. هیچ کس هم ماسک نداشت. تا رسیدیم رفتند رکعت دوم نماز.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۴۲
Rose Rosy

شب جمعه. نیمه شب

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۴۰۰، ۰۴:۱۱ ق.ظ

بادمجان گذاشته بودم سرخ شود

مادرشوهر هم گل کلم  گذاشنه بود

همسر گفت  که من قصد خاص ندارم. قرار شر با بارجلن خوراک درست کنم

 

فرزانه خلنم باردر بود. 

 

 

یک خواب نصفه نیمه و با تایپ غلط غولوط، که نیمه شب که کابوس محمد بیدارم کرد نوشتم و مابقی را خواب چشمانم را ربود... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۰۰ ، ۰۴:۱۱
Rose Rosy

۱۰شهریور

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۱۷ ق.ظ

در خواب، 

مقاله مینوشتم و باید تحویل میدادم تا دو روز

از آن طرف کارهای مدرسه قرآن هم بود و مقاله باید میدادم 

سرم شلوغ بود 

حالم خوب بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۱۷
Rose Rosy

و امرهم شوری بینهم

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۳۰ ب.ظ

حرف زدن درباره عمیق ترین احساساتم، برایم سخت است. البته با نرگس یا در بعضی موارد همسرجان صحبت میکنم. 

اما فردا قرار گذاشته ام که بروم و با استاد جان مدرسه اهل بیت صحبت کنم. راجع به کم کار شدن و کم رنگ شدنم. راجع به کنکور دکترا و پشتکاری که برایش ندارم. شاید راجع به درآمد داشتن هم؛ و نمیدانم صحبت ها چه طور پیش میروند و کدام ها را میگویم، کدام ها را میخورم، و به چه نتایجی میرسم. و برداشتشان از من و شخصیتم چه میشود. 

 

ولی توکل کرده ام به خدا. ان شاالله جلسه ی خوب و راهگشایی باشد. حالم بهتر شود و با انرژی و توان، بچسبم به کاری که خدا آن را از من میخواهد. 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۳۰
Rose Rosy

یا رفیق من لا رفیق له

شنبه, ۶ شهریور ۱۴۰۰، ۱۱:۵۷ ب.ظ

من آدم رفیق بازی هستم

البته نه اینکه با رفیق برم بیرون، یا واسش خرج کنم یا زندگیم رو بریزم تو رو دایره براش

اما وقتی رفیق صمیمی که حرفم رو بفهمه، جنس شوخیام رو زود بگیره و دغدغه هام رو با یه اشاره متوجه بشه در دسترسم باشه، دنیا زیر پامه. 

اما وقتایی که حس کنم رفیقم ازم دور شده، یا تاریخ انقضای دوستیمون رسیده، یا تنها باشم، رو به راه نیستم. 

 

و من همین الان این رو متوجه شدم. 

کلاس دوم ابتدایی

کلاس دوم و سوم راهنمایی

پیش دانشگاهی

سالهای اول دانشگاه کارشناسی

سالهای خوابگاه، بدون زهرا،

 

 

 

و این یکی دو ماهه که از مدرسه قرآن و دوستی هایمان فاصله گرفته ام

 

همه‌و همه دو نقطه اشتراک داشتند: ۱. حالم خوش نبود و ۲. دوست صمیمی در دسترس نداشتم. 

 

این مدت ۱ سال و چند ماهه که با آزاده ارتباط تنگاتنگ درسی و همکاری داشتم، واقعا حال دلم خوب بود. 

هر حرف، شوخی، دغدغه ، سوال و ... ام را میفهمید. چت های حین کارمان، مفرح بود. یک کلام: خوش میگذشت. 

همکاری هم میکردیم. زیاد. با کیفیت. نمونه اش کلیپ های سوره هایی که با هم ساختیم. کارگاه هایی که با هم برگزار کردیم. ازاده درس میداد و من گراف میکشیدم. یا پاور تهیه میکردم. یا پرزی...

 درس هم میخواندیم. ( هنوز هم کم و بیش میخوانیم) 

 

این روزها من تنهام. همسایه جان هست. خواهران هستند الحمدلله رب العالمین. 

اما حس تنهایی دارم. 

 

هر چه بیشتر مرور میکنم میبینم من با گروه دوستانم، موفق عمل کرده ام شکر خدا. 

نمونه اش تحقیق های شیمی و دینی دوران دبیرستان

پروژه های کارشناسی

 

 

خدایا. تو درد من را بهتر میفهمی و درمانم را میدانی. شفای من دست توست. 

خودم که درست نمیدونم چه مرگمه و چی میخوام!! فقط میدونم حال دلم زیاد خوب نیست. 

شاید اگر بهتر و متمرکزتر برای دکتری میخوندم احساس بهتری راجع به خودم داشتم. 

 

 

خدا جونم ممنونم ازت. حال دل همه مومتین و مومنات رو خوب کن. من رو هم لابه لاشون ، درهم بردار و یه نگاه مهربون حال خوب کن به همه مون بینداز. 

نگاهی از سر فضل و کرم و رحمت. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۵۷
Rose Rosy

4شهریور

پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۲۸ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۲۸
Rose Rosy

۲شهریور

سه شنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۰، ۱۰:۱۱ ق.ظ

در خواب تلفنی با مادرهمسر صحبت میکردم. 

و میدیدمش البته

یک سینی شیر ریخته بود تو لیوان یک بار مصرف.

خوشحال بود. 

داشت برام تعریف میکرد که برای پدرش خونه خانم صفوی مراسم گرفته اند. برای پذیرایی کیک و شیر تدارک دیده اند. با جزییات لباسش را توضیح میداد. 

گفتم  صلوات اش رو فرستادم براشون و فاتحه اش رو هم میخونم. برسه به روح پدر و مادرتون. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۰۰ ، ۱۰:۱۱
Rose Rosy